۱۳۹۰ آذر ۱۸, جمعه

بی شعوری

خاویر کرمنت میگه : بسیاری از مردم عقیده دارند: "شاید من نتوانم بیشعوری را تعریف کنم، اما قطعا وقتی بیشعوری را ببینم می شناسمش" و این سخن درستی است. تقریبا همه در این امر اتفاق نظر دارند که یک بیشعور کسی است که رفتار وقیح و نفرت انگیزی را به صورت کاملاً ارادی و عمدی از خود بروز می دهد و از ایجاد اختلالی که در کارها به وجود آورده و آزاری که به دیگران رسانده قلباً بسیار خوشحال است.من هر از چند وقتی این جمله کرمنت رو تایید می کنم ، حالا چه در ارتباط با هموطنی رونده شده از اون ور و مونده شده از این طرف ،که ادعایی آزاد اندیشی و دمکراسی خواهیش گوشت رو کر می کنه چه کارمند سفارت فخیمه خودمون با همه رفتار مغلمه آمیزش ....

۱۳۹۰ آذر ۸, سه‌شنبه

کانادا بودم، نه خیلی کوتاه بود نه خیلی طولانی . ولی هر چی بود کم بود چون من اصلا نفهمیدم چطوری گذشت .رفتن من به ته دنیا چه رفتن پر فراز و نشیبی بود.....سه تا پرواز عوض کردم و چهار تا فرودگاه مختلف رو دیدم در عرض یک روز. در عرض یک روز چهار تا کشور عبور کردم. چهار تا زبان مختلف و چهار.....این دفعه وونکور بودم( نمیدونم با دو تا وو می نویسند یا یکی!)
جدی جدی دنیا خیلی کوچیک هست وقتی از آون بالا نگاه می کنی و برایت این آمدن و رفتن ها محدودیتی نداره. به نظرم خیلی متفاوت از مونترال بود و برای من دوست داشتنی تر!!!!!
حالا فقط خسته هستم ....مرور می کنم این سفر رو، این سفر غیر منتظره رو 

۱۳۹۰ آبان ۲۵, چهارشنبه


این روزا ، راضیم ....
آدمها، فضا و روابط همه و همه خوبند. ولی دل‌ام اندکی تغییر می‌خواهد، شاید دوستی‌های جدید، شاید گروه‌های تازه،شاید نوشتن به زبان دیگری. خرید اسباب‌بازی‌ای تازه .لباس های عجیب غریب .کفش هایی تازه برای محکم تر رفتن یا تغییر موضوع پژوهش. زدن به خط دیوانگی، بیش از پیش. یا خرید کتاب‌های تازه. یا چه میدونم، تغییر دیگه ای....که متفاوت باشه ، که سال تازه‌ام رو روشنتر و یا جنجالی تر کنه!




۱۳۹۰ آبان ۲۲, یکشنبه

روزگار خوشی داره میگذره
دوست های فرانسوی و گردش های آخر هفته و البته پاییز هزار رنگ
من دنیا رو طلاق دادم.به من چه داره تو دنیا چی میگذره!
من به یک مهمانی بی پایان دعوت شدم!

۱۳۹۰ آبان ۴, چهارشنبه

درد دل پرولِتاریاها

صفحه روی جلد مجله «کارگر صنعتی»، واشینگتن، ۱۹۱۱
هرم سرمایه‌داری :ما بر شما حکومت می‌کنیم (دربار)،
ما شما را می‌فریبیم (روحانیان، متولیان دین)،
ما به شما شلیک می‌کنیم (نظامیان)،
ما به جای شما می‌خوریم (سرمایه‌داران)،
ما عوض همه کار می‌کنیم (کارگران، اقشار پایین)

۱۳۹۰ مهر ۲۷, چهارشنبه


نه سنگ بودم و نه ابر

نه ناقوس و نه چنگ

نواخته‌ی دست فرشته‌ای یا شیطانی

من از آغاز هیچ نبودم جز انسان

و نیز نمی‌خواهم دیگر چیزی باشم جز انسان!
اریش فرید

۱۳۹۰ مهر ۲۵, دوشنبه

امروز ایرونی بازی در آوردم و وسط رژیم گرفتن های واجب. توی یک ظرف آجیل ریختم و بردم لابراتوار. مثلا جدیدی هستم و داستان خودشیرینی واین حرفها!
تمام پسته ها که به سیستم گزینشی تموم شد ولی بخش خنده دارش تخمه ژاپونی ها بود. نه فرانسوی می دونست چی هست ،نه آلبانیای و نه الجزایری!اولش که با پوست می خوردند، کلی ورک شاپ گذاشتم که اینجا چی هست و چه جوری می خورند.
بعد هم که نهایت سه ، چهار تا دونه خوردند. یاد تخمه خوردن های جلوی فوتبال به خیر ...مشت مشت و کیسه کیسه....
بی رحمانه لذت بخش هست، البته برای اهلش نه بنده!

۱۳۹۰ مهر ۲۱, پنجشنبه

بازهم تز

امروز به دعوت استاد جان رفتم دفاع تز دکترا.البته استاد جان یکی از اساتیدی بودند که رساله این خانم رو خونده بودند وتشخیص داده بودند آماده دفاع هست. محل برگزاری دانشگاه خودمون نبود. یک مدرسه معماری توی شمال پاریس به نام بل وویل. این خانم دکتر از امروز، هیچ اعلانی توی مدرسه نزده بود. هیچ کس هم خبر نداشت این دفاع کجاست؟ توی این بالا و پایین رفتن ها ، چند نفر آواره هم مثل خودم پیدا شد که هم هدف بودیم.با هم دیگه داشتیم دنبال سالن می گشتیم.اطلاعات یک چیزی می گفت ، آموزش یک چیز دیگه...
من اول فکر کردم خانم دکتر از امروز ایرونی هستند ، گفتم شاید از ارامنه ایران باشه...بچه خوبی بود و بسیار خونسرد.نه استرسی ، نه دغدغه ای.
تحقیقش هم در مورد ساختار شهر ایروان دوره کمونیست تا حالا بود.از کار من خیلی دور نیست.
داور ها سوال می کردند و ازش میخواستند که پاسخگو باشه....نازی ، عزیزم ! لبخند میزد. کلا خیلی سخت نگرفته بود داستان رو...از این نظر معرکه بود.بعد از تموم شدن جلسه با هم دوست شدیم.به من و چند نفر دیگه میگه دستم رو سرتون!!! کلی خندیدم...آه که خودم رو می گذاشتم جای اون

۱۳۹۰ مهر ۱۹, سه‌شنبه

فکر کنم سرطان صدا گرفتم. سرما خوردگیم خوب شده ولی صدام کاملا گرفته
فردا دوباره با این صدا که از ته چاه در میاد باید برم دانشگاه و آلودگی صوتی ایجاد کنم

۱۳۹۰ مهر ۱۶, شنبه

چهره‌های گذشته‌ام را من با خود حمل می‌کنم
چون درختی که حلقه‌های سال‌هایش را
حاصل جمع آن‌ها یعنی 'من'
آینه فقط آخرین چهره‌ام را می‌بیند
من همه‌ی چهره‌های گذشته‌ام را با خود دارم.
توماس ترانسترومر( برنده نوبل ادبیات ۲۰۱۱)