
من متولد شدم ، حدود سه دهه و اندی پیش .ثبت شدم و فهمیدم:
- اسم اينجا دنياست ... فرقي نداره وسط یک دنیا ذوق و شوق دوست وآشنا به اين دنيا بيايي يا با ناسزاو فریادهای قابله اي بي سواد ، در ده كوره اي دور .
- اينجا دنياست ... فرقي نمي كند با ناز و نوازش عزیزانت، درترانه و تَرنم بخوابی يا در حسرت شنيدن يك لالايي ِ ساده .
- اینجا دنیاست...فرقی نمی کنه که عزیزانت برای بغل کردن جسم کوچولوت صف کشیده باشند یا در حسرت نگاه گرم مادر تنهات باشی
- اينجا دنيا است ... فرقي نمي كند نامت رو از لابلای اسطوره ها و افسانه ها بگيرند يا از آخرين زن فوت شده ي فامیل .
- اينجا دنيا است ... فرقي نمي كند هميشه درراس اولین ها نشسته باشي يا در شلوغي نامهاي نوه ها و نتيجه ها فراموش شوي .
- اينجا دنيا است ... فرقي نمي كند چهار مهر ماه به دنيا آمده باشي ، با يك بغل تبريكات ريز و درشت ، يا چهار مهر ماه به دنيا آمده باشي ، اما در انتظار آشنايي كه فقط روز آمدنت را به ياد داشته باشد .
اصلا" اينجا دنياست و تو دعوت شدی ،یا به زور اومدی فرقی نداره مهم اینه که هستی . اينجا سال هاي ساله كه كار از كار گذشته است . اينجا سالهاي ساله كه خوبي ها به پاي سادگي ها گذاشته مي شود . اينجا سالهاي سال است كه راست ها کج و کج ها راست به حساب مي آيند . اينجا سالهاي سال است كه فقط آدمها مي توانند آدم نباشند . اينجا سالهاي سال است كه همه ي روزها ، به سرعت مي آيند و می روند ، حتي روزي كه براي اولين بار فهميدي نام اينجا دنياست!
من دنیا آمده ام … آمده ام و بايد بمانم ، آمده ام و راهي نيست ، بايد بمانم ، با ديگران، با عزیزانم … با آنها كه خيال مي كنند يا ايمان دارند نماندن من برايشان پايان زندگي است !
من آمده ام تا تماشا كنم . زندگي دوست داشتني نيست اما تماشايي است ! من آمده ام و مي مانم تا پايان تا انتها !
من آمده ام تا ميان اين همه شلوغي دست و پا بزنم ....یاد گرفتم که زندگی آفریدن هست و نه بودن. من آمده ام که تجربه کنم....