۱۳۹۱ اسفند ۲۲, سه‌شنبه

افتادن برف

 امروز به طور خستگی ناپذیری برف می بارید، واتیکان می خواد پاپ انتخاب کنه ، اینترنت  ایران به طرز بی رحمانه ای به هم ریخته ، هوگو چاورز شهید شده ،‌ یک هفته مونده به عید ایرانی، این همه برف و میشه که بشه برقِ برف بگیردت. راستش خیلی وقت ذوق کردن ندارم، از صبح کله ام توی کاغذ هام بود، احساس می کنم هر چی بیشتر می نویسم ، بیشتر کم میارم و سوال پشت سوال دارم .....
اگه این هفته خوب پیش بره،  هفته آینده ، یک نقشه هایی برای توسعه فکری ، کالبدی خودم دارم!


۱۳۹۱ اسفند ۱۷, پنجشنبه

چای نعناع

دیشب  ما آب گرم نداشیم و شوفاژ هم همینطور، این ماه دفعه دومه ....صبح هم از آب گرم خبری نبود و از سر اجبار موهام رو مدل جاناتان گرتی ، بستم . تمام راه خونه تا دانشگاه رو داشتم فکر کردم به کارهایی که باید انجام بدهم و اینکه خیلی هم عقب نیستم ولی احساس می کنم جریان تغییرات زندگی ام رو انگار روی دور تند گذاشتن اصلا برای خودم وقتی نگذاشتم  جدیدا . بدون اینکه بدونم آخر و عاقبتش به کجا ختم میشه و بدون حرص و جوش اضافی دارم میرم جلو تا ببینم چی میشه.
 بعد از ناهار  یه لیوان چایی  سبز درست کردم و چند تا برگ نعناع  هم انداخته بودم توش . نشسته ام توی سالن  و به تابلوی اطلاعات نگاه می کردم. ماگ پر از چایی اون هم با بوی نعناع ، چه ترکیبی ، به به. این اتاق قهوه خوری ما مثل سالن های انتظار کلینک  مییمونه ولی بهم آرامش می ده و یواش یواش مسکنی که خورده ام اثر می کنه و فکر می کنم درد شونه ام آروم تر شده .  بقیه صحبت می کنند و هم بین  حالت هستم ونیستم ، هستم!  از یک جایی به بعد رییس لابراتوارمون هست که داره از من سوال می کنه در مورد کارم و دیگه همه صحبت ها شیف داده میشه به کار من بیچاره ، در چه وضعیتی هستی و چیکار می کنی؛ سوال کردن هاش رو دوست داشتم ، حس خوبی پیدا کردم یک جورایی فکر می کردم طرف صحبتم خیلی آشناست و یک جورایی دل سوز...

۱۳۹۱ اسفند ۱۳, یکشنبه

برای یک دونه خواهرم

یک جایی می خوندم که  یادم نمیاد کجا بود! ، زبان های مختلف و روش های مختلف تعاریف های  خودشون رو برای موسیقی سمفونیک دارند و لی همشون شرط و شروط خودشون رو برای اینکه یک موسیقی سمفونیک  باشه دارند. اگر بخواهیم از آن تعاریف که گاهی ممکن است غیر قابل درک و مبهم باشند فاکتور بگیریم و به زبان خیلی ساده آن را وصف کنیم ، مهم ترین شاخصه سمفونیک شدن یک موسیقی  وجود تکامل هست .
تکامل به معنی   تغییر، رشد و شکوفایی.
سمفونی شماره 5 بتهون نتهای  ساده داره .در این سمفونی تم اصلی خیلی تغییر میکنه طوری که گاهی قابل شناسایی نیست. اگر این قطعه رو بدقت گوش بدیم، می بینیم که چطور آرام و یا بلند نواخته میشه و یا تغییر گام و ساز داره ، گاهی تند میشه ، گاهی کُند، اما در اصل مثل تنه درختی است که گاهی گل می دهد و گاهی گل هایش تبدیل به میوه می شوند. همه جا  هویتش با هاش هست.
توی زندگی شخصیمون هم کلاسی ها ، همکارها، دوستها، چه کسایی که به ما نزدیک تر هستند ، یا کسایی که باهاشون  با فاصله رفتار می کنیم...و آدم هایی که با هدف های مختلف  وارد زندگیمون میشوند ، می آیند و می روند. عشق ها متولد می شوند و می میمیرند. گاهی رابطه ها شکلشون عوض میشه و در غالبی دیگر متولد می شوند. هم صحبت ها مون   و آنهایی که نشستیم باهاشون ، درد دل کردیم (اصلا  به درست و غلط بودنش خیلی کاری ندارم ) پای حرفهایمان بودند ، دیر یا زود می روند و مسیرهای زندگیمون عوض میشه . شاید باشند و تکرار  بشند و  نقششون تغییر کنه ولی همه چی قابل تغییر هست.

مهم هنر زندگی کردن و لذت بردن از سمفونیک بودن آن هست و لاغیر.
زندگی پر است از "تکامل" که لازمه اش تغییر است.
زندگی پر است از "تکرار" که پایه واریاسیون است. نوعی تکرار در یک تم ساده که هر بار با "تغییری جزئی" انجام می شود. گاهی ما را به پوچی می کشاند و حتی تکامل را از یادمان می برد.
زندگی پر از سکانسهایی که یک گروه از نت ها را در "شرایط تازه ای تکرار" می کند. هر چه در این تکرار ها تغییر بیشتری انجام شود و گسترده تر باشه ، زندگی سمفونیک تر می گردد. سکانس رنگ دیگری به تکرار می دهد و شرایط تازه را همواره به ما یادآوری کرده و امید به پیشرفت پر رنگی تر میشه.
در زندگی مثل یک آهنگساز بزرگ و ورزیده بودن هنرمندی میخواد که بشه با دادن تغییرات از یک تم ساده و 4 نت ساده ابتدایی، یک قطعه موسیقی  خلق کرد.

۱۳۹۱ اسفند ۴, جمعه

هوا

هوا اگه نباشه می میریم ولی هیچ وقت بهش فکر نمی کنیم.بعضی از رابطه مثل هوا هستند، مثل خانواده،عشق و دوستان قدیمی ولی دیگه وجودشون رو حس نمی کنیم.و به اتکای وجودشون به چیز های کم ارزش تری فکر می کنیم و درگیر چیزهای دیگه ای می شیم. 
 مثل آب برای ماهی ، آب آخرين چيزيه كه  یک ماهي مي فهمه
يعني ماهي نمي فهمه كه داخل چيزي هست كه اگه اون جا نباشه مي ميره.تنها لحظه اي مي فهمه كه خارج شده از آب و داره میمیره . اگه دوباره برگرده به آب چه حس شيريني  داره براش احساس دوباره آب و زندگی.میشه منتظر نموند تا لحظه مرگ يا لحظه خطر! ميشه مثل ماهي سياه كوچولو از روي سد پريد و فهميد.من دوست ندارم منتظر باشم تا بدونم يا منتظر باشم تا كسي يا چيزي برای من  شرايط دونستن رو فراهم كنه ، اصلا !در عين حال براي پريدن به بالاي سد هم  به چيزهايي احتياج دارم كه الان ندارم.شاید اینجوری هیجان انگیز تره!

۱۳۹۱ اسفند ۱, سه‌شنبه

مجمع سالانه





امروز کاملا به فنا رفت و اپسیلنی کار نکردم. مجمع عمومی لابراتوار ما بود ودر این مواقع نیاز به  سیاهی لشکر بیداد می کنه، پس از  دانشجویان دکترا هم دعوت شده بود که بیایند و صندلی های خالی رو پر کنند.سه ، چهار ساعتی جسمم در جلسه بود و خودم  هر جایی بودم به غیر از جلسه .بخش هیجان انگیز جلسه ،آخر برنامه بود و آشنایی با آقایی که استاد یک شعبه دیگه لابراتوار ما بود ،این آقا به صورت اختصاصی در مورد تاثیر حافظ بر گوته شاعر آلمانی کار می کنه، ...مکالمه ای بس دلچسب داشتیم و از وایمار شروع شد و به سمرقند و بخارا ختم شد.البته ظاهرا ادامه داره، چون این هفته داره میاد لابراتوار ما که بیشتر با آشنا بشیم. آقاه بهم میگه راست میگن توی خونه همه ایرانی ها دو تا کتاب هست، قران و دیوان!
شهر وایمار محل زندگی گوته بوده و جلوی کتابخونه اصلی شهر دو تا صندلی سنگی گذاشتند و یک غزل هم حافظ  روی زمین ،که تا دنیا هست بشیند و صحبت کنند.




۱۳۹۱ بهمن ۳۰, دوشنبه

بعضی آدما روی کره خاکی وجود دارند که عین کاناپه آمریکایی بزرگ و راحتند. آدم دلش می خواد کنارشون  پاهاش رو دراز کنه وفیلم ببینه! 
خیلی خوشحالم که  پا نشدیم بریم  فیلم سنگ صبور رو توی سینما ببینیم ،سینما رو آوردیم خونه. به دلایلی ناشناخته ، مجبور شدیم به صورت سریال سه قسمتی ببینیمش، ولی مهم اینه که  چسبید . 

۱۳۹۱ بهمن ۲۶, پنجشنبه

احساسات درونی من این روزا بطور عمومی  مزه خاصی نداره ،مزه پنبه میده. البته هر از گاهی یک کمی انحراف از معیار از دستم در میره ، مزه شلغم پخته میده . 
مزه  شکلات های دوست داشتنی پیچیده شده توی زرورق یا اسمارتیزی های  رنگارنگ  رو نداره . از مزه چیبس  فلفل های تند و تیز هم خبری نیست  نمیدونم یا یا گم شده اند یا من حس چشایی ام را از دست داده ام. 
در طول روز مثل هاپو جون می کنم. به اندازه یک تراکتور کار می کنم و وجدان کاری ام حتی از یک عمله افغانی بالاتر رفته !این وسط ها یک کلاس زبان نیم بند هم شروع کردم ، یک جورهایی مزه اش برام آشنا هست، شاید دوست دارم....
صبح وسط خواب و بیداری احساس می کردم  روی کاناپه هال خونمون  از خواب بیدار شدم و تنها نیستم!دوباره هر چی تلاش کردم بخوابم ،نشد که نشد!

۱۳۹۱ بهمن ۲۵, چهارشنبه

اندر احوالات  و تحولات روزگار ما
تمدن نخستین بار از آنجا آغاز شد که انسان ِ خشمگین به جای سنگ، کلمه پرتاب کرد.
( زیگموند فروید )

۱۳۹۱ بهمن ۲۳, دوشنبه


امروز از صبح چندین مرتبه در روز مچ خودم رو گرفته باشم  و اینکه برای خودم تکرار کردم هی اخم نکن  ؛ وسط پیشونی‌ت خط می‌افته ؟ ! 
بیش از یازده بار در دوساعت و هر دفعه‌اش صدای و صورت  آدمهایی که که اولین‌بار بهم گفتند : اخم نکن ؛ توی گوش‌ و چشمم میاد . بعضی جمله‌ها با اشخاص هست که معنی بیش‌تر و عمیق‌تری پیدا می‌کنه و تا منتهی‌الیه سلول‌های خاکستریت فرو میره و همه‌ش تداعی‌ می‌شه .
اینروزها از صبح جلوی کامپیوتر هستم، حالا چقدر کارم پیش میره، بماند ، ولی هستم با اینکه خستم

۱۳۹۱ بهمن ۱۴, شنبه

این جاده چقدر دلبرک داره.....